معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
187
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
گويند كه آن قوم كه از باد صبا تيزروتر بودند و از ساية سوار « 1 » پيادهروتر بودند آن آفتاب را چون سايه بر زمين انداختند ، و چون خاك لگدكوب جفا مىساختند ، آن چشمهء آفتاب چون چشم سحاب از كردار بد ايشان غم دار شد ، و آسمان به هزار ديده بر كار آن قوم پريشان روزگار شكوفه بار گشت ، ازين واقعه چشمهء آفتاب ، چون سيماب مىلرزيد ، و خيمهء آسمان چون طناب بر خود مىپيچيد ، و درياها از آن غم به جوش آمد ، و وحوش و طيور در خروش ، با وى بهغايتى دست جفا بر گشادند كه ملك بر فلك انگشت تحيّر بدندان تعجب گرفته بر احوال ايشان افسوس مىخورد ، و چنان « 2 » بيدادى پيش بردند كه بهرام خونآشام از جور اين قوم بىانصاف خنجر تغلّب و اعتساف در نيام مرحمت و اعطاف درآورد ، يكى دست بضرب و ايذاء برآوردى ، ديگرى در زير قدمش از پاى درآوردى ، خلعتها كه پدر به صد ناز و اعزاز در وى پوشيده بود به خوارى تمام از وى دركشيدند نعلين از پا و عمامه از سر برداشتند . * * * برهنهپا قدم بر خار مىزد * به گل از خار و خس مسمار مىزد فكنده كفش [ و ] ره بر خاره « 3 » مىكرد * كف سيمين ز خاره پاره مىكرد كف پائى كه مىبودش ز گل ننگ * ز خون در خار و خارا گشت گلرنگ چه پس ماندى از آن ده « 4 » سخت پنجه * طپانچه كرديش رخساره رنجه
--> ( 1 ) - د - ح : پيارهروتر بودند . ( 2 ) - د : بدون و چنان . ( 3 ) - ح : برخواره مىكرد . ( 4 ) - ح : ره سخت پنجه .